برچسب: الرفیق,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
1.
شاید بهتر آن بود الان مینشستم درسم را میخواندم. بیست و یک روز تا کنکور مانده و آدم اگر عقلش کم نباشد، مینشیند پشت میزش، خروار چکنویسها را میآورد، کتابهای جمعبندی و تستهای علامتدار را با زمان حل میکند، غذای خوب میخورد، خوب میخوابد، و سعی میکند زندگی را لااقل برای بیست روز روی دورِ روزمرگی پیش ببرد.
من اما مثل همیشه درد گرفتهام، مثل همیشه دستهام جان ندارند، سالمِ سالمم اما
برچسب: بمان,
نویسنده: آرین زارعینیا
هیچ حسی نسبت به اینکه میریم جام جهانی ندارم.
مریضم؟ :/
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
فکر نمیکنم کسی باشد که بیش از من دچار بی حسی دم کنکور شده باشد.
برچسب: بابا,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب: اسمت,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
جعبه دنبالکنندگان را برنمیتابم. بیش از حد تحمل بیمزه و چیپ مینماید. اصلا چه احتیاجی هست؟
برچسب: آستانه,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب: تصاحب,
نویسنده: آرین زارعینیا
یه وقتایی باید مرد و تحمل کرد.
برچسب: باشه,
نویسنده: آرین زارعینیا
بیا.
#میانمار
+ آقای ظریف! کاش میشنیدید. من برای رفتار محترمانه شما، همیشه ارزش قائل بودهام. شخصیت متینی در ذهنم دارید. گرچه تام و تمام با آنچه کردهاید مخالفم، اندازه خودم و علم خودم. ولی، این را بدانید، ما تنها حکومت تشکیلشده برپایه اسلام، بعد از پنج سال حکومت امیرمؤمنان هستیم. فشار ایمیلی کافی نیست. واکنش نشان بدهید. واکنش درخور سوزانده شدنِ انسان. انسان مسلمان.
+ هزینه مسلمانی من کو؟ ه
برچسب: فراموش,
نویسنده: آرین زارعینیا
مگر در این شب دیرانتظار عاشقکش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
چرا زندگیهای تمومشده رو ادامه میدیم؟
برچسب: چرایی,
نویسنده: آرین زارعینیا
جز من هیچ احدی تو این وضعیت نمیره اینکارارو کنه. یکی از دوستان یه ویدیو از شاخهای اینستاگرام آپلود کرده، هرچه در وصف خزیش بگم کمه.
فکر کنم دیگه آخرای فیلمه. باید کمکم جمع کنیم تموم شیم. ته ابتذال رو در آوردیم دیگه بابا.
برچسب: ابتذال,
نویسنده: آرین زارعینیا
خانم نگار آذربایجانی! خاک بر سر آن احمقی که به بیاستعدادی مثل شما پول فیلم ساختن داده.
آقای حمیدرضا عارف! پولتان را -هرچقدر که بوده- ریختهاید توی چاه فاضلاب.
برچسب: نرگس,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب: پیری,
نویسنده: آرین زارعینیا
به فاطمه میگم:
حالا چه کنیم که هر روز هم رو مثل مدرسهها نمیبینیم؟
میگه:
خب مثل ادارهها میبینیم.
[اگه فردا هم نیای/نیام خونهمون/خونهتون، دیگه نیا/نمیام]
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
لفظ رفیق رو خدشهدار کردن؛ انقدر هی میگن رفیق، رفیق. تو اگر رفیق بودی الآن با یه هارد میومدی اینجا که کل وست ورلد و بلک میرر و دیس ایز آس و تاریخ آنلاین توش بود. بگذریم از اینکه پیر پرنیان اندیش و نبرد من و تسخیرشدگان و پرواز بر فراز آشیانه فاخته و ریگ روان رو هم میخریدی به عنوان هدیه میاوردی و شبا میشستی بالای سرم میخوندیشون! اینا تازه خوان اوله!
اسم خودشم میذاره رفیق.
برچسب: ویران,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
همین الان یک عکس از مرلین مونرو دیدم، که گونی پوشیده. در توضیحاتش نوشته:
In 1951, Marilyn Monroe's film studio wanted to prove that she would look good even in a Potato Sack Dress.
این میتواند نماد تمام آن کاری باشد که با انسان کردند.
برچسب: باریک,
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب: فاز؟,
نویسنده: آرین زارعینیا
1.
هنوز حتی اسم کنکور آزارم میدهد. دیگر نمیخواهم و نمیتوانم بیش از این راجع بهش با دیگران صحبت کنم و توضیح بدهم. میخواهم درک کنند یک آدم عاقل بالغم که خیلی وقت است در مقابل تمام تهدیدها و تحدیدهای خانوادهام مقاومت کردهام که استقلال تصمیمگیریام را از دست ندهم و الآن تصمیمم این است. خیلی فکر کردهام، خیلی کلنجار رفتهام، اما میخواهم بدانند که هیچ مشاور و روانشناس و دوست و رفیقی، هیچکس،
برچسب: کلمات,
نویسنده: آرین زارعینیا
آن ایمجنری فرندز شماها، ممکن است یک اختلال روانی کوچک جالب بوده باشند، یا هر دلیل روانشناسانه دیگری داشته باشند؛ اما نبوغآمیز نیستند. ایمجنری فرندز نبوغآمیز با آدم حرف میزنند و ممکن است سالها بعد از کودکی هم وجود داشته باشند، و آن حرفها ساخته ذهن شما نیست. نشان به چی؟ نشان به آن که گاهی ناخوداگاه از چیزهایی خبر دارید که اتفاق نیفتاده.
برچسب: آینده,
نویسنده: آرین زارعینیا
میخواهم به زندگی بی توی خودم، فرصت نفس کشیدن دوباره بدهم. میخواهم دنیای بی تو را بپذیرم، منطقی باشم، و به همه کارهایی فکر کنم که کردی و نباید و آخر تمام تقصیرها بار بالهای من شد که تنها جرمم ازخودگریختگی بود وقت دیدنت! میخواهم فراموشت کنم، نمیتوانم..
گل شکفته! خداحافظ! اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا